سلام
با عرض تسلیت روز های حضرت ثارا...
چند تا از عاشورایی های تا امروز:
آب،بابا،بغض
پر کرده تمام آسمان را بغضی
سنگین شده در گلوی دنیا بغضی
پر کرده از آب دستهایش را مرد
لبخند به لب نشانده اما بغضی...
او می رود و می شکند هر گامش
در دخترکی سه ساله اینجا بغضی
شمشیر به دست و چشمهایش بر اوست
یا دست خودش می شکند یا بغضی
او مانده و مشکی که به دندان دارد
مشکی که در آن نمانده الا بغضی
ای کاش...و ای کاش کمی فرصت داشت
اندازه ی یک گریه و حتی بغضی
حالا که بروی خاک ماهم افتاد
بالای سرش نشسته زهرا،بغضی-
-نشکست که نشکند دل مادر را
لبخند به لب نشاند، اما بغضی...
در گوش تمام آسمانها امروز
پیچید صدای یا اخا با بغضی
-
مشق شب بچه ها همین است، همین:
برگرد عمو و آب...بابا...بغضی
حسن اسحاقی
دی86
حال مریم
ای کاش من هم قدر این غم را بدانم
بعد از شما این راز مبهم را بدانم
ای زن تو هم لب باز کن از غصه هایت!
شاید دلیل قامت خم را بدانم
از اشکهایم می توان فهمید سخت است...
سخت است معنای محرم را بدانم
دارد مسیح از روی نی پایین می افتد
کی می توانم حال مریم را بدانم ؟!
گفتند:"آتش...نیزه...خون...خیمه..."،چگونه-
معنای حرفی که شنیدم را بدانم؟!
...
بر سینه و سر میزنم حالا به یادش
ای کاش من هم قدر این غم را بدانم
می خواهم از خود پر بگیرم تا حریمش
آری! گمانم رنگ پرچم را بدانم...
حسن اسحاقی-آبان ماه88
دختر قصه
تمام می شوم امشب در آخر قصه
بخواب بانوی احساس! دختر قصه!
یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت
یکی یکی همه رفتند از در قصه
ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!
میان شعله ی آتش سراسر قصه...
خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب
بدون آب بیاید دل آور قصه
بده امانت شش ماهه را به دست پدر
که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه
...
نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست
نپرس از تن در خون شناور قصه
بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح
نخواب تا برسی سمت دیگر قصه
و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-
پری بماند و دیو ستمگرقصه
...
بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید
بخواب کودک تنها! قلندر قصه!
بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!
که پیر می شوی امشب از آخر قصه:
بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...
بگیر اگرچه که سخت است باور قصه
حسن اسحاقی-آبان 87
