تبليغاتX
شعرهای آیینی من/حسن اسحاقی




سلام

با عرض تسلیت روز های حضرت ثارا...

چند تا از عاشورایی های تا امروز:


آب،بابا،بغض

پر کرده تمام آسمان را بغضی

سنگین شده در گلوی دنیا بغضی

پر کرده از آب دستهایش را مرد

لبخند به لب نشانده اما بغضی...

او می رود و می شکند هر گامش

در دخترکی سه ساله اینجا بغضی

شمشیر به دست و چشمهایش بر اوست

یا دست خودش می شکند یا بغضی

او مانده و مشکی که به دندان دارد

مشکی که در آن نمانده الا بغضی

ای کاش...و ای کاش کمی فرصت داشت

اندازه ی یک گریه و حتی بغضی

حالا که بروی خاک ماهم افتاد

بالای سرش نشسته زهرا،بغضی-

-نشکست که نشکند دل مادر را

لبخند به لب نشاند، اما بغضی...

در گوش تمام آسمانها امروز

پیچید صدای یا اخا با بغضی

 

-

مشق شب بچه ها همین است، همین:

برگرد عمو و آب...بابا...بغضی

حسن اسحاقی

دی86


حال مریم

ای کاش من هم قدر این غم را بدانم

بعد از شما این راز مبهم را بدانم

ای زن تو هم لب باز کن از غصه هایت!

شاید دلیل قامت خم را بدانم

از اشکهایم می توان فهمید سخت است...

سخت است معنای محرم را بدانم

دارد مسیح از روی نی پایین می افتد

کی می توانم حال مریم را بدانم ؟!

گفتند:"آتش...نیزه...خون...خیمه..."،چگونه-

معنای حرفی که شنیدم را بدانم؟!

...

بر سینه و سر میزنم حالا به یادش

ای کاش من هم قدر این غم را بدانم

می خواهم از خود پر بگیرم تا حریمش

آری! گمانم رنگ پرچم را بدانم...

حسن اسحاقی-آبان ماه88

 


دختر قصه

تمام می شوم امشب در آخر قصه

بخواب بانوی احساس! دختر قصه!

 

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از در قصه

 

ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!

میان شعله ی آتش سراسر قصه...

 

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آور قصه

 

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه

 

...

 

نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست

نپرس از تن در خون شناور قصه

 

بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصه

 

و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-

پری بماند و دیو ستمگرقصه

 

...

 

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها! قلندر قصه!

 

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

که پیر می شوی امشب از آخر قصه:

 

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه

حسن اسحاقی-آبان 87

 

 

 نوشته شده توسط حسن اسحاقی در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388

 لينك مطلب

نهال سرخ

نوشتن از تو برایم زیاد آسان نیست

که دست قاصدک من حریف توفان نیست

رهاست موی تو در باد و باد حیرانست:

عجیب! پای تو بر قالی سلیمان نیست

مگر نه اینکه تو دعوت شدی به مهمانی

بگو چرا سر و وضعت شبیه مهمان نیست

کمی اگر شده پایین بیا ببوسمت، آه...

لبم نمی رسد، آنجا که جای قرآن نیست

چه بود جرم تو آخر؟ برا ی چه گفتند:

هر آنکه سنگ نزد سمت تو مسلمان نیست؟!

نگو! نگو! که دو چشم کبود تو گویاست:

که عشق -جرم بزرگم- بدون تاوان نیست

ببخش کفر مرا، رو به آسمان گفتم:

"چطور سهم امامت دو قطره باران نیست؟!"

بدون اینکه بگویی لبان تو گفتند

که "مرگ با لب سیراب رسم مردان نیست"...

...

هزار و سیصد و چندین محرم آمد و رفت

هنوز کار جهان غیرِ آه سوزان نیست

رهاست عطر تو در باد و باد حیرانست

کسی که منتظرش بوده در خیابان نیست

کسی که پشت هزار ابر تیره می تابد

بدون او همه ی سال جز زمستان نیست

تو رفته ای و بدون تو خشک شد چشمم

در انتظار همانی که از تو پنهان نیست

بگو بیاید از این جاده های ناپیدا

بگو که در دل تنگم توان هجران نیست

بگو غروب غم انگیز جمعه هم شب شد

بگو تحمل این انتظار آسان نیست

بپرس تا که بگوید چقدر مانده به صبح؟!

چقدر مانده از این شب که فکر پایان نیست؟!

...

نهال سرخ تو یکروز سبز خواهد شد

درخت تشنه! نگو که زمان باران نیست

حسن اسحاقی-اردیبهشت 88

 نوشته شده توسط حسن اسحاقی در شنبه سوم مرداد 1388

 لينك مطلب




دود و خون

دنیا برایش،عالم بالا برایش

چیزی نمی آید به ذهنم ماورایش


بگذار تا اینبار هم راوی بمانم

بگذار تا این قصه را از ابتدایش...


روزی که با با چشم بست و دختری ماند

تنهای تنها با تمام ماجرایش:


این روزها حتی سلامش بی جواب است

جز غربت و غم نیست دیگر آشنایش


خورشید بود و روی دنیا نور می ریخت
بی شک ولی شب نقشه ای دارد برایش
...
پرمدعا!دستت قلم!هی!باتو هستم!

تاریکی مطلق! رهایش کن! رهایش


یک نیمه از خورشید را خاموش کردی
تو یار ابلیسی؟خودش؟نه، مقتدایش
...
این شعر بوی دود و بوی خون گرفته

این شعر مثل کوچه و حال و هوایش


ای کاش می مردم در این بیتی که گفتم:
او بود و یک میخ و دری که شعله هایش...
...
دارد صدای گریه ای می آید از دور

آیا به دادش می رسد آخر خدایش؟!


دستی به پهلو، دست دیگر رو به بالا

بگذار تا آمین بگویم با دعایش!

...
دارم میان گریه( زَه...را) می نویسم

این واژه من را می کشد با هر هجایش


دیگر برای باقی اش حرفی ندارم

دیگر پری قصه نا پیداشت جایش


اما کسی می آید و می گوید ازاو

روزی برایم قصه را تا انتهایش...

کرج-اردیبهشت87-حسن اسحاقی


 نوشته شده توسط حسن اسحاقی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

 لينك مطلب

سلام

تبریک می گم

آنجا که جبرائیل هم پرهاش می سوخت

جا مانده بود و فرصت جبران نمی خواست

حتی اگر می خواست هم شیطان نمی خواست

کنج خودش هر کس غل و زنجیر در دست

زندانی خود بود و زندانبان نمی خواست

در سفره ها ی روح های استخوانی

نان بود اما هیچکس دندان نمی خواست

از آه عیسی یک (نفس) در باد می رفت

دیگر مریضی از دمش درمان نمی خواست

زیر گلوی ابرها شمشیر بود و

حتی بیابان هم دلش باران نمی خواست

غیرت تن ناموس را در خاک می کرد

غیرت ولی از مردها تاوان نمی خواست

.....

فریاد زد مردی و یک زنجیر واشد

پای زمین را بند این زندان نمی خواست

با بوی پیراهن به سمت کوه می رفت

یعنی که بی یوسف دلش کنعان نمی خواست

 

پس افتخارش را نصیب غار کردند

وقتی برای خواندنش اصرار کردند

نوری به قطر آسمان دورش کشیدند

لبهای او را نقطه ی پرگار کردند

خورشید شد آمد که از نورش ببخشد

با او شبیه ابرها رفتار کردند

از عشق گفت اما به او گفتند مجنون

هرچند که لیلاش را انکار کردند

تابید و کم کم غنچه ها را جذب خود کرد

تا که دهان وا کرده و اقرار کردند

پس سایه ها وحشت زده جمعی شدند و

فکری برای آسمانی تار کردند

شمشیرها ی بی گناه بی زبان را

وقتی برای قتل او وادار کردند

مردی به جایش رفت و شد همبستر مرگ

کی پهلوانان اینچنین ایثار کردند؟!

 

باد آمد و دفتر ورق ها را تکان داد

خورشید آمد حرف یاد کهکشان داد

یعنی به دیوار و در و هر سنگ و چوبی

یکجا برای (اشهد ان لا...)زبان داد

یک شب خدای او به خود بالید و تا صبح

در آسمان او را نشان این و آن داد

آنجا که جبرائیل هم پرهاش می سوخت

تنها برای او خدا یک نردبان داد

یکباره آبی شد تمام صورت خاک

از بوسه هایی که زمین به آسمان داد

.....

باد آمد و هفت آسمان لرزید  و خورشید

رسم غم انگیز جهان را یادمان داد

دیگر زمان رفتن و تنگ غروب است

باید به مردم دو امانت را نشان داد

با عشق در یک دستمان مشتی ستاره

در دست دیگر نقشه ای از آسمان داد

قدری برای من دعا خواند و کمی بعد

در آسمان خود را نشان این و آن داد

مرداد ماه 87

 

 نوشته شده توسط حسن اسحاقی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

 لينك مطلب

بنام آنکه مراسرود
 
سلام
خوش اومدید

ازاین به بعد در این وبلاگ می تونید شعرهای آئینی منو بخونید
از نظراتتون استفاده می کنم

 


ستاره سهیل

دوباره بی تو زمستان به خود مصمم شد
بیا و پنجره ها را ببند سردم شد

بیا ببین که خدا یان دوباره برگشتند
بساط شادی ابلیس ها فراهم شد

تمام مزرعه ها را یکی یکی خوردند
وباز تهمت گندم نصیب آدم شد

کسی میان خودش ماند و سوخت، کاری کن!
که بی تو شعله گلستان نشد، جهنم شد

سه هفته پیش فقط بیست ساله بودم، آه
سه جمعه رد شد و سی سال عمر من کم شد

کجاست مرثیه خوان ستاره های سهیل؟!
که پیر شد دل شب،ماه قامتش خم شد

شب است و پنجره ها رو به ناکجا بازند
بیا و پنجره ها را ببند سردم شد
آذرماه-
87

حسن اسحاقی

 نوشته شده توسط حسن اسحاقی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387

 لينك مطلب


درباره وبلاگ


به امید آنروز ...
تازه ترین مطالب yabnalhassan
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati